مهربان بي ادعاي خانه ما مادرم هست
جمله هاي عاشقانه بلد نيست سر به بيابان نمي زند آخر قصه ليلي و
مجنون نمي داند ولي جانش را در كف دستانش گذاشته و عاشقانه دل
باخته است باور نداري دستان خسته اش گواه مهر جاودانه اش است.
مهربان بي ادعاي خانه ما مادرم هست
جمله هاي عاشقانه بلد نيست سر به بيابان نمي زند آخر قصه ليلي و
مجنون نمي داند ولي جانش را در كف دستانش گذاشته و عاشقانه دل
باخته است باور نداري دستان خسته اش گواه مهر جاودانه اش است.
در زمینی که ضمیر من و توست،
از نخستین دیدار
هر سخن ، هر رفتار،
دانه هائی ست که می افشانیم.
برگ و باري ست كه مي رو يانيم
آب و خورشيد و نسيمش "مهر" است
گر بدانگونه که بایست به بار آید،
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید.
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف،
که تمنای وجودت همه او باشد و بس.
بی نیازت سازد، از همه چیز و همه کس.
زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست.
در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز ،
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت.
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد.
دوست می باید داشت!
با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به" مهر"
جام دلهامان را
مالامال از یاری ، غمخواری
بسپاریم به هم
بسرائیم به آواز بلند:
_ شادی روی تو !
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ،
عطر افشان
گلباران باد.
هنرمهرورزیدن بزرگ ترین هدیه خداوند به بشر است هدیه ای که
هرگز از برکت یافته ای که مهرمی ورزد بازپس گرفته نمی شود.
جبران خلیل جبران
در تعطیلات کریسمس در یک بعد از ظهر زمستانی دخترک شش هفت ساله ای جلوی ویترین مغازه ای ایستاده بود . او کفش به پا نداشت و لباسهایش پاره پاره بودند .زن جوانی از آنجا می گذشت همینکه چشمش به دخترک افتاد آرزو و اشتیاق را در چشمان او خواند.دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس گرم خرید .آنها بیرون آمدند و زن جوان به دخترک گفت حالا به خانه برگرد . امیدوارم که تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی .
دخترک سرش را بالا آورد ، نگاهی به او کرد و پرسید : "خانم شما خدا هستید؟ " زن جوان لبخندی زد و گفت : نه دخترم . من فقط یکی از بندگان او هستم . دخترک گفت : مطمئن بودم که شما با خدا نسبتی دارید...
مهرباني را بياموزيم
فرصت آيينه ها در پشت در ماندست
روشني را ميشود در خانه مهمان كرد
ميشود در عصر آهن ، آشناتر شد
سايبان از بيد مجنون ، روشني از عشق
ميشود جشني فراهم كرد
ميشود در معني يك گل شناور شد
...
ميشود برخاست
ميشود از چهارچوب كوچك يك ميز بيرون شد
ميشود دل را فراهم كرد
ميشود روشنتر از اينجا و اكنون شد
جاي من خاليست
جاي من در عشق ، جاي من در لحظه هاي بيدريغ اولين ديدار
جاي من در شوق تابستاني آن چشم
جاي من در طعم لبخندي كه از دريا سخن مي گفت
جاي من در گرمي دستي كه با خورشيد نسبت داشت
جاي من خاليست
من كجا گم كرده ام آهنگ باران را ؟ !
من كجا از مهرباني چشم پوشيدم ؟!
....
ميشود برگشت
اشتياق چشمهايم را تماشا كن
ميشود در سردي سرشاخه هاي باغ
جشن رويش را بيفروزيم
دوستي را ميشود پرسيد
چشمها را ميشود آموخت
مهرباني كودكي تنهاست
مهرباني را بياموزيم
جايگاه محبت دراسلام
گرچه استفاده از قدرت، ميتواند ما را به هدف برساند، ولي بهرهگيرياز «محبت» و
«عشق» و ايجاد جاذبه و کشش قلبي، اهرمي قويتر است وانگيزههاي ماندگارتري ايجاد
ميکند. در روايات نيز آمده است: «محبت ودوست داشتن برتر از ترس و بيم است.»
روز را با عشق آغاز كن.روز را از عشق لبريز كن روز را با عشق گذران روز را
با عشق به پايان رسان.
بدون عشق الهي زندگي به دم و بازدم مرگ تبديل مي شود
*مهرورزي و دوستي با مردم نصف عقل است*
زمانه طرح محبت نه اين زمان انداخت"

"عشق ديرينه و محبت ازلي است و چيزي نوپديد نيست"
"با روحيه عشق به كارتان بپردازيد تا كارتان به عبادت
تبديل شود."
" خدا حقيقت و نيكي و زيبايي است"
مردي شناگران در ميا ن امواج خروشان زندگي خود را به خطر انداخت تا جان جواني را كه دردريا افتاده بود نجات دهد.پس از اينكه آن جوان از آن وضع وحشتناك بهبود يافت به آن مرد
گفت:از اين كه زندگي من را نجات دادي سپاسگزارم.مرد به چشمهاي آن پسر نگاه كرد و گفت:"فرزندم مهم نيست.فقط كاري كن كه نشان دهد زندگيت ارزش نجات دادن داشته است"

ايمان به خود و ايمان به خدا اين است راز عظمت
زيرا خدا يعني محبت
در شهري دور افتاده خانواده فقيري زندگي مي كردند.پدر خانواده از اينكه دختر پنج ساله اش مقداري پول براي خريد كاغد كادو مصرف كرده بود ناراحت بود چون همين مقدار پول را هم به سختي بدست آورده بود. دخترك با كاغذ كادو يك جعبه را بسته بندي كرده و آن را زير درخت كريسمس گذاشته بود.
صبح روزبعد دخترك جعبه كادو را نزد پدرش برد و گفت:بابا اين هديه من است.پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت وبازكرد داخل جعبه خالي بود.پدر با عصبانيت گفت:مگر نمي داني وقتي به كسي هديه اي مي دهي بايد داخل جعبه چيزي بگذاري؟
اشك از چشمان دخترك سرازير شدو با اندوه گفت:پدر جان من پول نداشتم ولي در عوض هزار بوسه برايت داخل جعبه گذاشتم.چهره پدر از شرمندگي سرخ شد و دختر خردسالش را در بغل گرفت و او را غرق بوسه كرد
مهر و لطفي بود كه بر ما سايه انداخت و ما را بر روي
اين كره خاكي پديد آورد
